تبليغاتX
عاشقان باراني




















عاشقان باراني

دهکده ای برای دلنوشته های باران و دریا

خدا جونم سلام .


بعد مدتها باهات تنها شدم و چون تو را تنها همراز و همدل و مونس خودم

ديدم خواستم حرفامو باهات بزنم . نميدونم از کجا شروع کنم و اينو ميدونم

که تو نگفته همه چيزهايي را که من ميخوام بهت بگم ميدوني . بگذاراول

خوب نگات کنم . نگاهم و سکوتم در آسماني که به دنبال توست به پرواز

حس درمياد . خيلي جالبه که ما آدما وقتي به آسمون نگاه ميکنيم بيشتر تو

راميکنيم و لمس ميکنيم .انگار يک جايي توي آسمون نشستي و داري ما

را نظاره ميکني . خدايا ميدونم وقتي به بن بست ميرسم باهات تنها ميشم و

حرف ميزنم و ازت راهنمايي ميخوام و باهات درد دل ميکنم و دعا ميکنم تا

کارم راه بيفته . تو که ديگه اخلاق آدمات را ميدوني . خدايا کاش وقتي در

اوج شادي هم هستيم تو را ياد ميکرديم و دو رکعت نماز شکرميخونديم که

سپاسگزار لطف و کرم تو باشيم .


خداجونم ميدوني که خيلي تو را دوست دارم و اگه همسرم و همه را

دوست دارم چون عشق تو در وجودمه . اگه ميخوام به کسي کمک کنم به

خاطرعلاقه به توست و چون ميدونم لبخند به لبانت مينشينه از خطاي

ديگران ميگذرم . خدايا دلواپسم ازآينده اي مبهم و نتيجه کارهاي آدميانت

روي زمين . دلم ميخواد برات بگم که گاهي واژها هم معني اصلي خودشون

را از دست ميدهند مثل عشق مثل ايثار مثل خيلي چيزهاي ديگه که از روي

اجبار و به خاطر وضعيت نابساماني که آدميانت روز زمين بوجود ميارند

نشون داده ميشه . ياد سرگذشت زني فداکارافتادم که به خاطر فقر و

تنگدستي و براي حفظ آبرو مجبور شد به شوهرش که اونو خيلي

دوست داشت اجازه بده با زن پولدار ديگه ازدواج کنه تا بتونه از مال اون

زن زندگيشو حفظ کنه و دوتاييشون و بچه هاشون به فساد کشيده نشند و

دست گدايي به سوي آدم هاي مغرور و سر تو لاک زندگيشون دراز نکنند .

آيا به راستي اين عشق است ؟ اين ايثار است ؟ خدايا گيجم . تلخي تنهايي

درحالي که درجمع هستم و کسي به کسي نيست و تلخي غرور آدمهايي که

فقط به فکر خودشون هستند و تلخي زندگي که آدم هيچ نقشي در آن ندارد

و ديگران به جاي او ميخواهند و زندگي ميکنند و تصميم ميگيرند و تلخي

زنده بودن بدون خواستن و تمايل به ادامه زندگي . خدايا نااميدي بدترين

دردي است که اميدوارم هيچوقت به آدمهات نچشاني.خدا جونم چه قدر

خوب ميشد اونقدر از خودمون راضي بوديم که با لذت زندگي ميکرديم و

هميشه با رضايت تو به زندگي ادامه ميداديم . دلمون ميخواد اما نميگذارند

کاش تو نميگذاشتي که نگذارند و کاش ما را در امتحاني قرار ندي که

نتونيم سربلند بيرون بياييم . خدايا زندگي شيرينه اما درست و سالم زندگي

کردن خيلي سخته به خصوص براي کساني که در خانواده هايي بزرگ

شدند که با درستي ميانه اي نداشتند و وارد زندگي ميشند که نميتونند

و يا نميگذارند . خدايا گاهي آدم فکرميکنه که درست زندگي ميکنه و بعد

سالها متوجه اشتباهش ميشه و گاهي ميخواد تصميم درست بگيره اما

ناتوانه . خدايا تو تنها کسي هستي که ميتوني و اجازه داري به جاي ما

تصميم بگيري و درست بخواهي .


خدايا دست مارا بگير و رها مکن حتي اگه خودمون با بي احتياطي

اونو رها کرديم . گاهي مثل بچه ها اين فرشتگان بيگناه و پاک آرزو

ميکنم يک جايي در کنارت مينشستم و از همه مخاطرات و اين تلخي هاي

زندگي رها ميشدم و با عطر دلنواز کرمت و لذت حضورت به آرامش

ميرسيدم.

پس ای خدا دریاب ما را ای، خدا

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط دریا| |

 

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن                                                                     

                                                به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق                                                                    

                                               تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟ 

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت                                                                  

                                                بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس                                                                

                                                       تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم                                                                    

                                                    وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

هنوز یه قطره اشکتو  به صد تا دریا نمی دم                                                                 

                                                     یه لحظه با تو بودنو  به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم                                                                      

                                                   قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

 

 

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط باران| |

 

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…


دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …


دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…


دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…


دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…


دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…


دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…


دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…


دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…


دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…


تقدیم به دل تنگ دلتنگیهایم باران
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط دریا| |

گر خدا بنده نواز است ، به خلقم چه نیاز است ، میكشم ناز یكی تا به همه ناز كنم

من زندگي را در عشق ، عشق را درقلب ،

قلب را به خاطر اين كه خانه توست دوست دارم ،

من اندوه را در اشك ، اشك را در چشم ،

چشم را به خاطر ديدن تو دوست دارم ،

من عشق را در سكوت ، سكوت را در تنهايي ،

تنهايي را به خاطر تپيدن قلبم ،

قلبم را براي تو و تو را همچون قلبم دوست دارم

ღورنگ خون توقلب رو به خاطر عشقتت دوست دارم

گرمی خون رابخاطرگرمی عشقت و بودنت تورگهایم

ودلیل زنده بودنم دوست دارم

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط دریا| |

 

هرچی احساس نیازه مال من

هرچی حرفای قشنگه مال تو

هرچی گوشه وکنایست مال من

هرچی آهنگ قشنگه مال تو

صدای ساز شکسته مال من

کوه بیستون با نقشش مال تو

تیشه ورنجش مال من

هرچی آسمون صاف مال تو

هرچی ابرای سیاهه مال من

هرچی روزای بلنده مال تو

شبای سیاه ابری مال من

اون شبای پرستاره مال تو

یه دونه ماه ونشونش مال من

هرچی دریاست توی دنیا مال تو

یه چیکه قطره بارون مال من

تموم رنگهای عالم مال تو

یه دونه رنگ قشنگش مال من.

 

تموم باران ها و دریاها تقدیم به عشقمون

 

 www.keyvan-67.blogfa.com

 

نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط باران| |

ساده بگــــــــــم،ساده بگـــــــــــــــم

ساده بگـــــــــــــم سادگـــــــــــي رو

قصـــــــــــه من، قصـــــــــــــــــــه تو

قصــــــــــــه ي دل دادگـــــــــــــي رو

&

ساده بگـــــــــــــــم كه عاشقــــــــــم

يــــــــه عاشـــــــــق بي ادعـــــــــــــا

يــــــه عاشقـــــــــي كه مثل تــــــــــو

اميـــــــــــــد داره به اون خــــــــــــدا

&

ساده بگـــــــــــــم كه يك نــــــــگات

منــــــــــــــو به رويا مي بـــــــــــــره

ساده بگـــــــــــــــم رنگ نـــــــــگات

از هر رنـــــــــــــگي ســــــاده تـــــره

&

سادگـــــــــــــــي رو مــــن دوس دارم

حتـــــــــــــــــي توي عاشقيـــــــــــــا

ساده كــــــــــــه عاشقـــــــم بشــــــي

دوســـــــــت دارم قد خــــــــــــــــــدا

&

ساده تريــــــــــــــــن سادگـــــــــي رو

آره تــــــــــــو چشمـــــــــــات مي بينم

ساده مــــــي گــــــي دوســـــــــت دارم

منـــــم واســــه تـــــــــو مي ميـــــــرم

&

سادگـــــــي بــــــــــه شعـــــراي مــــن

يــــــــــه معنــــــــي ساده مـــــــــي ده

شعــــــــري كه واســــــه تـــــو مي گــم

عاشقـــــــــــي رو ســـــاده ميــــــــــگه

&

شعــــــرمو ســـــاده گفتمـــــــــــــــو

ساده تــــــــــــــرم تموم ميـــــــشـــــه

دوست دارم باران زندگیم

اين بيــــــــــــــت آخـــــرم ميـــشـــــه

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط دریا| |

در زمینی که ضمیر من و توست، از نخستین دیدار

هر سخن ، هر رفتار، دانه هائی ست که می افشانیم.

برگ و باری ست که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش " مهر " است.

گر بدانگونه که بایست به بار آید،

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید.

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس.

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.

در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز ،

عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت.

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد.

دوست می باید داشت! با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را بفشاریم به مهر جام دلهامان را

مالامال از یاری ، غمخواری بسپاریم به هم

بسرائیم به آواز بلند:

شادی روی تو را !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطر افشان گلباران باد.

پس بیا دوست داشته باشیم

نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط باران| |

 

علاقه و محبت شدیدی كه سابقا به تو ابراز می كردم

دروغ بود و بی احساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم

به دو رویی تو بیشتر پی می برم و

این احساس در دل من جا میگیرد كه بالاخره باید

از هم جدا شویم دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم كه

روزی شریك زندگی تو باشم و اگر چه عمر دوستی چون گلهای بهاری

كوتاه بود

در این مدت كم به طبیعت فرومایه و هوسهای پست تو پی بردم و

بسیاری از صفات و اخلاق تو برایم روشن شد مطمئن هستم كه

این خشونت و تند خوئی بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد

اگر عروسی ما سر گیرد

تمام عمر با پشیمانی خواهی گریست و اگر افسانه آشنایی پایانش جدایی باشد

خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است كه بگویم

این موضوع را هیچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش که

این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت كننده است اگر

باز هم بخواهی در صدد دوستی با من باشی بنابراین از تو میخواهم

جواب نامه مرا ندهی چون نامه تو سرتاسر

دروغ و تظاهر است و تنها چیزی كه نداری

محبت است و من تصمیم گرفتم برای همیشه

تو و یادگاری تلخ عشقت را فراموش كنم دیگر به هیچ وجه نمیتوانم

خودم را راضی كنم كه دوستت داشته باشم و شریك زندگی تو باشم

و حالا اگر می خواهی به محبت بی کران من پی ببری نامه مرا یك خط در

میان بخوان باران

<< دوستت دارم >>

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط دریا| |

دست خودم نیست ... !

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست !

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم .

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم !

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم !

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی ... !

مــــــــــــهــــــــــــــــم

یک سال گذشت از روزی که عشق پنهان شده در دل به زبان رسید و در قالب کلمات و جملات بیان شد .

یک سال گذشت از روزی که اولین بار دوستت دارم به طور متقابل از لبان من و دریای من جاري شد .

بله يك سال گذشت و چه زود گذشت انگار همين ديروز بود .

بله امروز سالگر عشق ماست ...

امروز روز ماست... روز من و درياي من ... روز عشق من ودرياي من ...

درياي من اميدوارم اين روز بر تو مبارك باشه

دوســـــــــــــــــتـت دارم

نوشته شده توسط باران

 

 

باران عزیزم از صمیم قلب این روز رو بهت تبریک میگم و عاشقانه دوستدارم و از خدا میخوام تو رو از من نگیره که بی تو هیچم ...

پس برای من ببارباران و این هدیه ناقابل من به تو در این روز قشنگه و بیاد ماندنی است.

دوستدار و خاک زیر پای تو دریا

دوســــــــتت دارم

نوشته شده توسط دريا

 

 

نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط باران| |

 

ميگي بهم ارزو داري يك شب بري پيشش

ميگي خدا رو صدا كردي اما جواب نشنيدي

ميگي كه عاشقي اما به هر كسي ميگفتي

بهت ميگفتن تو ديوونه اي

ميگي از اون روز دنيا شده برات جهنم

ميخوام بگم عزيز دل

منم باهاتم تا اخرش

ميخوام بگم قربون خدا برم

كه تو رو داده به اين قلب عاشقم

نكن با دل عاشقت سر لج

من باهاتم تا اخرش

هر كه بگه تو ديوونه اي

الهي كه دلش اسير بشه

نفرين ميكنم به روزگارش اگه بگن ديوونه اي

قربون اون دل عاشقت

من ميشم فداي اون دلت

فقط نگو كه سيرم از اين دينا كه پيشم نميموني

من اون كسي روكه دلتو شكونده

براش دعا ميكنم كه دلش بشكنه

اخه چرا بايد بهت بگن ديوونه اي

مگه عاشقي چشه

منم ميگم عاشقم عاشق دل توام

ميخوام بگم گلم اگه تو بخواهي تا اخرش باهاتم

و دورت میگردم ومیگم

دوستدارم

 

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط دریا| |

 

ای تمام آرزویم

غم تو شد آبرویم

آقا درد و دل زیاده

از کجا برات بگویم

تویی اوج مهربونی

ای همای اسمونی

من به دنبال تو هستم

که شاید بدی نشونی

من به تو ترانه ساختم

ندیده دل به تو باختم

تورو بعضی وقتا دیدم

اما افسوس که نشناختم

ای گل باغ بهارم

ای همه دارو ندارم

آرزویم به وقت مردن

سر به شونهات بزارم

دیگه بسه این جدایی

کی میشه آقا بیایی

با نوای دل میخونم

مهدی زهرا کجایی

 

میلاد نور بر تمام عاشقان مبارک باد

 

         

نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط باران| |

 

چه جمعه‌ها که يک به يک غروب شد نيامدي ... چه بغض‌ها که در گلو رسوب شد نيامدي

خليل آتشين سخن؛ تبر به دوش بت شکن ... خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي 

تمام طول هفته را به انتظار جمعه‌ام ... دوباره صبح، ظهر، نه غروب شد نيامدي



وعده‏ ديدار نزديک است ‏ياران مژده باد روز وصلش مي‏رسد، ايام هجران مي‏رود


كوري اگر ز عيسي چشمش بشد سلامت ... بر جمله درد عالم مهدي بود شفايي


آقا !

قنوت سبز نمازم به التماس در آمد .. چه مي‌شود که مرا خيري از دعاي تو باشد

بخوان دعاي فرج را به ياد خيمه سبز ... که آخرين گل سرخ از همه خبر دارد

مهدي جان!
سئوالي ساده دارم از حضورت من آيا زنده‌ام وقت ظهورت
اگر که آمدي من رفته بودماسير سال و ماه و هفته بودم
دعايم کن دوباره جان بگيرمبيايم در رکاب تو بميرم

 بر چهره پر ز نور مهدي صلوات .. بر جان و دل صبور مهدي صلوات
تا امر فرج شود مهيا بفرست ... بهر فرج و ظهور مهدي صلوات


آقا بيا به خاطر باران ظهور کن ... ما را از اين هواي سراسيمه دور کن
وقتي براي بدرقه عشق مي‌روي ... از کوچه‌هاي خسته ما هم عبور کن

سر راهت در انتظارم...  برده هجرت صبر و قرارم
جز ظهورت اي گل زهرا ... به خدا حاجتي ندارم

سوگند به هر چهارده آيه نور ... سوگند به زخم‌هاي سرشار غرور
آخر شب سرد ما سحر مي‌گردد ... مهدي به ميان شيعه برمي‌گردد


هنوزم انتظارم انتظار است ... هنوزم دل به سينه بي قرار است
هنوزم خواب مي‌بينم به شبها ... همان مردي که بر اسبي سوار است
همان مردي که آيد جمعه روزي ... واين پايان خوب انتظار است


اگر از منتظرانت بودم ... چون ديده نرگس نگرانت بودم
با اين همه رو سياهي و سنگدلي ... اي کاش که از همسفرانت بودم


اين ديده نيست قابل ديدار روي تو ... چشمي دگر بده تا تماشا کنم تو را


امشب ز كَرَم حق گُهرى داد به نرجس ... وز برج ولايت قمرى داد به نرجس
خوش باش كه حق بال و پرى داد به نرجس ... برخيز كه زيبا پسرى داد به نرجس


برمنتظرين مژده بده منتظر آمد ... ازمهد بقا مهدى ثانى عشر آمد


سپيده خواهد آمد ... ياس نرگس خواهد آمد
گر تکاني بدهيم بر دلمان ... مهدي صاحب زمان، خواهد آمد


كاش مي‌شد واژه‌ها را شست و انتظار را تفسير کرد ولي افسوس ...

 
آقا جان! حيف نيست ماه شب چهارده پشت ابرهاي تيره و پاره پاره پنهان بماند؟ حيف نيست ديده را شوق وصال باشد ولي فروغ ديده نباشد؟!


به اميد روزي که متن تمام پيامك‌ها يک جمله باشد و آن: مهدي آمد.


کجايى اى هميشه پيدا از پس ابرهاى غيبت؟


مهدي جان!
به روسياهي‌مان نگاه نکن و به دستهايمان که خالي و گنهکارند ، قلبمان را ببين که هر روز، صبح و شام تو را مي‌خوانند.


تو خواهى آمد و ياس‏ها و نيلوفرهاى «سركش‏» را به دعوت خواهى خواند و حضور تو تسلاى دل ياس‏هاى كبود خواهد بود.


مهدي جان بيا و دنياى دل را به بوى خوش فطرت پر كن. دل‏هايى كه همواره در سرزمين نيمه شب تو را مى‏خوانند و به عشق تو در آسمان مكاشفه پرواز مى‏كنند.

ای عاشقان التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط دریا| |

 

 در این غروب پر از دلتنگی که خورشید اندک اندک در پشت کوه ها به خواب می رود و آسمان آبی دل گرفته می شود ، من هوای تو را در سر دارم و دلم هوایت را کرده است ...

 در این خلوت غریب عاشقانه ، که چشمانم از دلتنگی ، خیس خیس است و نگاهم محتاج چشمان تو و دستانم نیازمند دستان مهربان تو هست و آرزوی شانه های مهربانت را می کنم ، دلم هوای تو را کرده است ...

در این لحظه های نفس گیر و کوبنده ، که هزار هزار سپاه تنهایی سر به سوی قلب پر از درد من گذاشته است  و بغضی بزرگ در گلویم نشسته است ، دلم هوای تو را کرده است ...

ببین! نگین قلبم تویی . ستاره قلبم تویی . خورشید وجودم تویی . روشنایی روح و روانم تویی . دل من هوای تو را دارد ...

ثانیه ها کند و بی پایان است و من و در حالی که تنها در گوشه ای نشسته و سرم را بر پاهای خود گذاشته ام ، و ندای قلبم را می شنوم که بی وقفه تو را فریاد می کنند هوای تو را در سر دارم ...

 تو و یاد تو ، حضور تو و رؤیای تو ، حس تو و لمس تو ، دلم را به حال و هوای دیگری می برد ، حال و هوایی که یقین دارم زمینی نیست ، عاشقانه و آسمانی ، عرشی  و در اوج است ،  دلم هوای تو را دارد ...

تو را می خواهم ، کاش بودی ؛ کاش آرامش جان بی قرارم بودی ، کاش باحضورت به من لبخند می زدی ، کاش اشک دلتنگی من را به اشک شوق بدل می کردی ، کاش جای خالی ات را با حضور گرم و جانبخشت پر می کردی . کاش می آمدی و کویر دلم را با گل های بهاری چشمانت ، گرمای طاقت فرسای غربت را با نسیم فرحبخش مویت ، تشنگی کشنده هجران را با گوارایی لبخندت و تلخی ذائقه عاشق دردمند را با شیرینی لبانت درمان می کردی

تو خود خوب می دانی که هیچ چیز و هیچ کس جای تو را نمی گیرد.

دل هوای تو دارد ...

 

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط باران| |

 

مدتي است نمي دانم چگونه از چشمانت بنويسم…

از نقش و نگارآن نگاه معصومت …

که از لابه لاي پيچ و خم آن عشق را آغاز کردم …

مدتي است خودم راو زندگي ام را در تو گم کرده ام …

آن چنان که شده اي تنها اميد براي بودنم و حل معماي زندگي ام..

ديري است خسته ام از تحمل تماشاي شب هاي بي تو دریای زندگیم …

دریای من …

خستگي هايم را با بوسه از من بگيرکه سخت محتاج تسکين تو ام…

بگذار در شهر امن افکار تو غرق شوم…

بگذار در شعاع محبت تو که تا کرانه هاي همه خوبي ها ادامه دارد آسوده چشم بر هم بگذارم...

بگذار بدانم که ديگر در دستان تو آواره نيستم…

بگذار تنها شعر پرواز تو باشم…

هم پرواز من...

نديده اي اشک هاي شبانه ام را براي دوري از تو مي ريزم …

اي پاک تر از هر آيينه بي غبار ...

من گرفتار قمار عاشقانه تو ...

و تو دلواپس ازبرگ هاي زرد پاييز که برگ سبز عشقمان را همرنگ خود کنند ...

دریای آبی ... ای عشق من ...

شيرين تر از عشق تو کجا مي توان يافت؟

در اين شب تيره که پر است از دانه هاي اشک من و آسمان به ياد تو پناه آورده ام ...

تو که از همان آسمان براي من آبي تري ...

اي خوشبو تر از هر بهار و ساده تر از زمستان برفي ...

محتاج توام ...

جهان کوچک من از تو زيباست ...

و هنوز از عطر لبخند تو سرمست ...

منو نسپر به فصل رفته عشق ...

               نذار کم شم من از آينده ي تو ...

                      به من فرصت بده پنهان شوم دوباره ...

                                                 در آغوش بخشاينده ي تو ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط باران| |

زندگی عشق است عشق افسانه نیست

                      آنكه عشق را آفرید دیوانه نیست

                                  عشق آن نیست كه كنارش باشی

                                                   عشق آن ست كه بیادش باشی  ... !

 


همیشه سر کلاس املا دوستت دارم را اشتباه می نوشتم ...

       تا معلم جریمم کنه ...

              تا تو یه ورق سفید هزار بار بنویسم ...

                                    دوستت دارم .



هوادار کسی باش که حتی اگر در ساده ترین لباس بودی

         حاضر باشه تو رو به همه دنیا نشون بده و بگه :

                                                            «« این دنیای منه »»

 


اگر تو بیایی به پرستاری من

           شب هجران نکند قصد دل آزاری من

 

من به نغمه پرمهر تو عادت دارم ... باز از چشم تو ای دوست شفاعت دارم

 

گرچه لبخند تک درخت خاطراتم

                          بر لب ساحل نشست

                                      گرچه دورم از نگاهت یاد تو در دلم نشست

 


مپندار که از عشق تو دل برگیرم...

           ترک روی تو کنم دلبر دیگر گیرم...

                         بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری...

                                         من کفن پاره کنم عشق تو از سر گیرم...

 


نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت . . .

تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل ان شدی !

 


چرا این کارو کردی؟

       چرا چیزی که میگیری پس نمیدی؟!

                                   نمیگی من دلمو لازم دارم !؟

 


در خیال تو بسر بردن اگر هست گناه

                                  با خبر باش که من غرق گناهم هرشب



فکر نکن وقتی ازت دورم یعنی فراموشت کردم!!

نه!!

دارم بهت فرصت می دم که دلت برام تنگ بشه!



صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر، ولی دردناکتر از همه این است

که ندانی باید صبر کنی یا فراموش...



وقتی قلبت شكست خورده هاشو یه گوشه نگه دار

درسته كه هیچ وقت مثل اولش نمی شه ا

ما شاید بتونی تكه های گم شده ی یه قلب دیگه باشی ...!



اگه عشقت نبود اینجا نبودم.......گرفته عشق تو كلّ وجودم



همه چیز در پایان خوب است.

اگر خوب نباشد بدانید که هنوز به نقطه پایان نرسیده اید ...!

 

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط دریا| |

  

 اوني كه مي خوام من
            نه ستارست نه فرشته
                             آخه من ديگه مي دونم
                                             دوره اين حرفا گذشته
مثل شيرين و نمي خوام
             كه دروغ باشه تو كارش
                              عشق فرهاد و ببينه
                                             ولي خسرو بشه يارش
مثل ليلا رو نمي خوام
             واسه مجنون ناز بياره
                               بشكنه چينيش و اما
                                              آخرش تنهاش بزاره
عشق و رو هوس نمي خوام
                 كه فقط يه لحظه باشه
                                 از پي عشق زليخا
                                              پشت يوسف پاره باشه
نمي خوام از پشت ابرا
                 يه فرشته باشه يارم
                                كه اگه يه وقت بخوامش
                                                       نتونه بياد سراقم
مثل حوا رو نمي خوام
               كه تو عشقش حيله باشه
                                  كه آدم با خوردن سيب
                                                 از خدا شرمنده باشه
نمي خوام كه همدم من
                 توي عشقش كم بياره
                              من براش ديوونه باشم
                                                   اون بگه دوسم نداره
اوني كه مي خوام من
                نه ستارست نه فرشته
                              يكي هست مثل خودم
                                                  ولي اون آخر عشقه


اونم تویی نه کس دیگه

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط باران| |

 

وخداوند اشک را آفرید که سرزمین عاشقان آتش نگیرد ...


چه چشمه ایست عشق که من از آن یک قطره نوشیدم و

دریاها گریستم.......


کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبودند که امروز آرزوی دیدن یک لحظه فقط یک لحظه از لبخندهای عاشقانه ات را داشته باشم! کاش چشمان معصومت به چشمانم خیره نمی شد تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرند و اشک بریزند! کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگویم " آخه او که میدونست چقدر دوستش دارم!!!!!!!!


پیداست هنوز شقایق نشدی ... زندانی زندان دقایق نشدی 

 وقتی که مرا از دل خود می رانی ... یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی

زرد است که لبریز حقایق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ... پاییز بهاریست که عاشق شده است


عاشقی راشرط اول ناله و فریاد نیست تا کسی ازجان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست!!!!


عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم درد دل خواهم گفت بی هیچ گمانی گوش خواهم داد بی هیچ سخنی در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حراراتی اینگونه شاید احساسم نمیرد!!!!


بود سوزی در آهنگم خدایا

تو میدانی که دلتنگم خدایا

دگر تاب پریشانی ندارم خدایا

نه از آهن نه از سنگم خدایا


 

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط دریا| |

 

امروز دلم هواي با تو بودن كرده چشمانم شوق نگاه تو را دارد

كاش ميتوانستم لحظه اي ببينمت و دوباره در درياي چشمانت غرق شوم

افسوس كه نميتوانم آنچه كه در دل دارم بيان كنم زبانم قاصر است و دستم

ناتوان از رسم احساسم آخر چگونه ثابت كنم دوستت دارم ؟ چه كنم ؟

 تو بگو ...

چگونه ميتوانم از وراي سيمهاي فلزي از اين دنياي مجازي

احساسم را به تو نشان دهم ؟

كاش فرصتي به من ميدادي ؟  

كاش چشمانم را ميديدي كه عشقم رافرياد ميزنند ...

تنهايي عذابم ميدهد خسته ام از تكرار زندگي

تورا ميخواهم كه تكيه گاهم باشي

از پا افتاده ام توان ايستادن ندارم .

گناه من چيست ؟ كه دوستت دارم ميخواهم با تو باشم و در تو ذوب شوم .

بغضي گلويم راميفشارد گوشه خلوتي ميجويم تا رهايش كنم

غرورم نميگذارد اينجا گريه سر دهم

تنها تو ميتواني اشكهايم راببيني اشكي كه از چشمه قلب دردمندم جاري است

نازنينم :

باورم كن  میخواهم با تو جان بگیرم ... میخواهم با تو زندگی کنم ...

دستانم دستان تو را ميجويند و اگر يكي شوند دنياي تازه اي ميسازند

از جنس عشق

ميشود دوباره فرهاد وشيريني ساخت ميتوان ليلي و مجنون بود

اگر چشمانت ياري ام كنند ...

كاش كلمات جان داشتند و ميتوانستند احساس مرا فرياد بزنند تا باورم كني

میدانم که باورم میكني و ميدانم كه دور نيست پيوند دستهايمان

به اميد آن روز. ....

 

 

نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط باران| |


كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت

 كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت

 كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست

 با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت

كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

 داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت

كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

 كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت


امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم

 

دلم گرفته خــدايا دلـم گـرفتـه از اين زمــونه

نمي خواد ديگه تو اين دنيا بمونه

خدايـا فقط تــويي يـکـي٬ يـدونـه

 نـــزار دلـم تـک و تنهــا بمـونـه

خـــدايـا تويي اميــد هر خونـه

 بي اميــد که آدم زنـده نمي مونه

خـدايا يـه کـاري کن تو اين زمونه

هيـچ عـاشقي تک و تنهــا نمـونـه

خدايــا خــواهش مــن فقط اينــه

به عشق من يه عمر طولاني بده.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط دریا| |




ديشب من وآسمان با هم گريستيم ،

خنديديم و فرياد زديم زيباي من بنگر به شب هاي بلند من،

به شب هاي پر درد من ،

بيا و مرا از شب هاي ظلماني بي تو بودن رهايي بخش تا

باران چشمانمان را در جامي از عشق به شقايق ها هديه كنيم ،

تا كي صبحگاهان خورشيد را با اندوه فراوان بنگرم و هر شب

در انتظار روزهاي بي پايان بنشينم

بنگر كه كوهساران چگونه سينه آسمان را مي بوسند و امواج

 درياها هم ديگر را در آغوش مي گيرند

ببين كه در جهان هستي هيچ چيز تنها نيست و همه با قانون

 خدايي در كنار هم هستند،

اگر باشي از وجودت جان مي گيرم،

با نفست زندگي مي كنم و با خنده ات آرزوهايم را به فراموشي 

مي سپارم

مهربان من به اندازه ي همه ي ستاره هاي آسمان دوستت دارم

همان ستاره هايي كه شب هاي خلوت و تنهايي ام را نظاره گر بودند

تقديم به امپراطور قلبم باران

... دريا ...
 
نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط | |

 

تو ای یار تنها صدا کن مرا ....................... ز اندوه شبها رها کن مرا

صدا من صدا کن که تا بوده ام ........... دمی بی خیالت نیاسوده ام

صدا کن که امید دیدار نیست ........... در این ابر ماهی پدیدار نیست

صدای تو از پشت دیوارها ......................... بود یادی از روز دیدارها

صدای تو از سرزمین های دور .................... مرا میبرد تا دیار سرور

ز من یاد کن ای پرستوی من ............. که یاد تو خیزد ز هر موی من

پریدی ز گلزار ما سوی دشت ............ ولیکن ندانی چه بر ما گذشت

پریدی ولی آشیانت کجاست ؟ ........ در اقلیم قربت نشانت کجاست ؟

پرستوی من بال وپر باز کن ....................... جدائی مرا کشت پرواز کن

ندارم در این گوشه فریاد رس ......................... پیام بهارم بده در قفس

نه صبر است در من  نه یارای زیست ..... به جان کندنم تهمت زندگیست

از این شام غربت رها کن مرا ...................... تو ای یار تنها صدا کن مرا

... باران ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط باران| |

یه دنيا تشكر گلم

اين شعر تقديم به درياي عزيزم بخاطر تمام مهربونيها وخوبيهاش

من اومدم به دنيا فقط مال تو باشم

خداكنه عزيزم كه لايق تو باشم

... باران ...

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 2:55 بعد از ظهر توسط باران| |

 

امروز25 خرداد روزتولد توست بارانم

پس

تولــــــــــد تو، تولد همه خوبيهاست

تولد تو ، آغازيست براي يه دنيا مهــرباني

تولـــــد گذشت ، تولد مهرباني

تولد فداکاري ، تولد همه پاکيهــا

تولـــد احساس ، تولد دوست داشتن

تولد خوشبختي ها ، تولد اميـــد

تولد آرامش ، تولد يک فرشــته

تولد يک زيبايي ، تولد يک بـهــــــــار

تولد زلالي دريا ، تولد عشــــق

تولد يک انسان به تمام معنا واقعي

تولد تمام روزهاي قشنگ زندگـــــي

تمام واژه ها براي توصيف خوبي هاي تو حقيرند

و هنــوز جمله اي که بشه تورو باهاش وصف کرد متولد نشده

تولدت مبارک عزیزم....ـ

 

 

روز تولد توست ، همه میگن مبارک

منم میگم عزیزم ، تولدت مبارک
تولدت مبارک
گل ها رو تو گلدون جا بدین ، باغچه ها رو آبپاشی کنین
همه کوچه ها چراغونی ، خونه ها رو نقّاشی کنین
ماه و ستاره درمیاد ، تو اومدی به جشن ما
می ارزه برق چشمِ تو ، به نور سرتاپاشون
روز به این قشنگی ، هرگز کسی ندیده
صدای ساز و آواز ، به آسمون رسیده
امروز فقط روز توست ، می خوام دنیا بدونه
برای اسم زیبات ، می خونم عاشقونه
تو آمدی به دنیا ، تو قلب من نشستی
خوش آمدی عزیزم ، که عشق من تو هستی
منم تا دنیا دنیاست ، قدر تو رو می دونم
امروز تولّد توست ، از ته دل می خونم

تولدت مبارک ، مبارک و مبارک

عاشقانه ميگم بارانم تولدت مبارك
 
 
دلم می خواد داد بکشم
ز غصه فریاد بکشم
برم به آسمونها
دستی رو چشمات بکشم
بگم فقط مال منی
صدای آواز منی
ستاره های روشن کوچه تاریک منی
دلم میخواد باز دوباره
برم و فریاد بکشم
به جنگل سبز خیال
اسم تو رو داد بکشم
بگم که آغوش منی
صدای خاموش منی
برای فردای دلم
تو نور خورشید منی
دلم میخواد برم سفر
برم از اینجا بی خبر
برم به شهر عاشقی
بگم فقط مال منی
عزیز راه دورم
بی تو چه سوت و کورم
بی تو مفت نمی ارزم
یه دنیا زیر غرضم
قربونت برم الهی
شاپرک سفیدم
روزنه امیدم
خورشید دل طلایی
قصیده رهایی
حالا که حرف دل و راهمون یکی شده
آسمون پر ستاره شبامون یکئ شده
هرچی که دارم مال تو
باقی عمرم مال تو
شعرای عاشقونم اگر نمردم مال تو
مال و منالی ندارم
اما ستاره هارو هرچی شمردم مال تو
توی قمار زندگی
هرچی که باختم مال من , هرچی که بردیم مال تو
قربونت برم الهی
عزیز راه دورم
شاپرک سفیدم
حالا که روزگارمون یکی شده
شبای مهتابی و شبای تارمون یکی شده
شبای تارش مال من
شبای مهتابی و صبح امیدش مال تو
روزگار تیره و تارش مال من
همه عشق و امیدش مال تو

بارانم تولدت مبارك

 ... دریا ...

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط | |

آخرين فرصت را غنيمت مي شمارم،

آخرين لحظه را در آغوش مي گيرم،

آخرين ستاره را در عمق چشمانم مي نشانم،

آخرين شبنم را از چشمانم مي بارم،

آخرين پاره قلبم را به تو مي سپارم و آخرين كلام را به زبان مي آورم ...

زيباي خفته ام اينك كه فرصتي پيش آمده تا بتوانم احساسم را بروز دهم ، :

فرياد مي زنم از صميم قلب دوستت دارم و خوشبختي و صداقت را با بودن در كنار تو يافتم ،

چه خوب شد به دنيا آمدي و دنياي من شدي ...!!!

با تو بودن را دوست دارم ، به اندازه ي همه ي مجنون هاي عالم پريشان و آشفته ام...

زماني كه هيچ ستاره اي نيست كه راه رسيدن به تو را نشانم دهد ،

وقتي كه همه ي راهها به بن بست ختم مي شود و هيچ پلي مرا به تو نمي رساند ،‌

 راهي جز اينكه تورا در قلبم جست و جو كنم ندارم .

(((همیشه به یادت هستم )))

... دریا ...

نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط | |

 

گریه کی درمون درده ... ؟             

پس زانو چه نشستی ؟

           پاشو جونم دیگه اون اشکارو پاک کن

                                                  غمها را یکسره خاک کن

عزیزم جون دلم حیفه آخه چشم قشنگت

                                    کو دیگه اون آب ورنگت

برای کی ؟ برای چی ؟

چرا گلبرگ لطیف گونه هات مخمل زرده ؟

چرا اون دل که به پاکی مثل بارون بهاره

                              دیگه هیچ طاقت نداره

                      دیگه از عالم وآدم از زمین از آسمون

                           حتی از دلای پاک ومهربون ، از همه سرده ؟

حيفه چشماي قشنگت ، گريه كي درمون درده ؟

تا نجنبي ميبيني هستي گذشته ، شباي مستي گذشته

ميبيني دوروبرت برگ خزونه

روي اون چهره زيبا جاي پاهاي زمونه

دل تو نيست خالي از شورو حياته ، يه كويره

همونايي كه به يك خنده شيرين زير پات هستي ميريزن

         پيش روت نه

                وليكن پشت سرت ، زمزمه داران ، ديگه پيره

ميبيني شوري نمونده ، تو دلت نوري نمونده

ميبيني چشماي شادي واميد ، ديگه كوره

پشت سر غير سياهي نميبيني

             هرچي بوده همه رفته از تو دوره

ميبيني روزنه ها كوره وبسته

                     پروبال تو شكسته

گرد خاموشي وحسرت روي اون زلفا نشسته

        راه برگشتي نمونده پشت سر پلها شكسته

ميبيني اين دل پر شور وتلاطم

ديگه بيهوده به كنج قفسي كهنه اسيره

بغض سنگين وسياهي ميگيره راه گلوتو

مثل اون گلهاي سرمازده فصل زمستون

خنده ي تلخ تر از گريه رو لبهات ميشه پرپر

                                            كه خدايا ديگه ديره

پاشو جونم پاشو اين اشكارو پاك كن

                        غمها را يكسره خاك كن

دل بيقدري اگه قدر دلت را نميدونه

               اگه با اون دل پاكت نميمونه

دنيا آخر نميشه اين را ميدوني

                     حيفه ايام جووني اگه قدرش را ندوني

پاشو غمها را رها كن

          گل لبهاتو به خنده واكن

پاشو جونم ديگه عمري كه ميره برنميگرده

                                    گريه كي درمون درده ... ؟

  

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 3:31 بعد از ظهر توسط باران| |

و توكدامين ستاره اي كه با خاموشي ات شب وآسمان دربه درت شدند،

تو كدام گلي كه با گذر نسيم ، باغ هنوز بيقرار عطر توست ،

توكدامين فرشته اي كه همه ي فرشته ها به تو رشك مي برند ،

توكدام شعري كه با سرودنت همه ي شعر ها از رونق افتاده اند،

بيا وخود بنگر كه فراقت با دلم شكسته ام چه ها كه نمي كند...

و حالادرسكوت شب نشسته ام ودل خوش كرده ام به خاطرات...

ببين چگونه مراطلسم كرده اي كه لحظه اي ازيادت غافل نمي شوم،

پس دريچه هاي قلبت را به رويم بگشا كه بهانه اي است براي عاشق تر شدن...

توآخرين پناه دل خسته ي مني وقتي از هجوم حادثه لبريزمي شوم،

توآخرين روزنه اميد در شب هاي تاريكي و بي كسي ام هستي ،

تو سرشارترين ترانه اي وقتي با تو به آواز قناري مي رسم ،

و زيبا ترين بيت هاي شعرم با نام تو آغاز مي شود...،،،

(((اي تمام واژه هاي زيبا ، اي .... هميشه بهارم)))

نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت 10:26 بعد از ظهر توسط | |

اش مي شد بي تفاوت از همه چيز گذشت ، كاش مي شد چشم ها را به روي حقايق بست و تلخي ها و بي مهري ها را به روي خود نياورد.

امروز تهي و خالي شدم از هرچه در چشمانت بي داد مي كرد

به ياد دارم روزگاري را كه در كوچه پس كوچه هاي دلت قدم بر مي داشتم ، زماني كه احساس مي كردم در خلوت سرايت مانند يك رويا ماندگارم  و امروز ماهها و شايد سالها مي گذرد كه نگاه دريايي ات را گم كرده ام

آري... هياهو ها تمام شد و جز سكوت و سياهي چيزي نه شنيده مي شود و نه ديده

باز هم مي انديشم...! به حرفهاي نا تمام در سينه مانده ، به بغض هاي فرو خورده ام ، به ساعت هاي هدر رفته و به رويا هاي عاشقانه ام...

پس از رفتنت آرزوهايم را دفن خواهم كرد ، دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عكس اتاقم را به پستوي زمان خواهم سپرد

آري ... از بي وفاييت درس زندگي آموختم ، درس سبز شدن و چگونه سبز ماندن ، آموختم كه عشق واقعي كيست و كجاست ،

و امروز از او درس ايمان و مهرباني مي آموزم

و او كسي نيست جز خدا...!

نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط | |

هیچ ...

 هیچ بارانی نمی بارد ... مگر اینکه صفا دهد ...

هیچ گلی جوانه نمی زند ... مگر اینکه هدیه شود ...

هیچ خاطره ای زنده نمی ماند ... مگر اینکه شیرین باشد ...

هیچ لبخندی نیست ... مگر اینکه شادی بیاورد .

 

پس بگذار باران شوق بر زندگیت ببارد تا روحت را صفا دهد ...

گلهای عشق در دلت جوانه زنند تا آنها را به دیگران هدیه کنی ...

خاطراتت قشنگ باشند تا آنها را همواره به یاد آوری ...

لبخند بر لبانت نقش ببندد تا شادی را بیفشانی . 

  

نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط باران| |

طلب از خدا رحمت است

اگر برآورده شود نعمت است

اگر بر آورده نشود حکمت است

طلب از بنده خدا خفت است

اگر برآورده شود منت است

اگر برآورده نشود ذلت است

می خوا هم ببخشم

آن كسانی را كه با من نامهربان بوده اند

از امروز من

دگرگون می شوم

ساده ميشوم، يكرنگ می شوم آبی ميشوم

رنگ آسمان

رنگ دريا

يا زرد می شوم

مانند آفتاب می شوم و محبت می پراكنم

يا قرمز ميشوم

به رنگِ آخرين غروبِ دلتنگی

با دستانم بذر عشق به قلبهای خسته می افشانم

از منبع لا يزال الهی نيرو ميگيرم

عشق در خواست می كنم

صفا می خواهم

بركت می خواهم

روشنايی می خواهم

و... همه را در روح هميشه جاويدم به امانت می گذارم

ودر بخشش اين همه پاكی تعلل نمی كنم

زيرا به خوبی ميدانم هر كه را ببخشم نه به ديگری بلكه به خود موهبت عطا كرده ام

ودر واقع در مقابل قانون طبيعت سر فرود آورده ام

می خواهم ببخشم با تمام وجود ببخشم تا بر من ببخشايند

می خواهم غرق در روشنايی خداوند شوم

محو شوم آرام شوم تازه شوم

صادقانه پاك شوم

نه برای آرامش خودم برای آرامش دادن به ديگران زلال شوم

می خواهم ديگران را هر آنطور كه هستند بپذيرم

مي خواهم دوستشان بدارم شادشان كنم

غمها را كنار بزنم پيشامد های ناگوار را بپذيرم

و دستان هميشه مهربان و گرم خداوند را دردستانم بگيرم

و باتمام وجود عشق را لمس كنم وارام لبخند بزنم
نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط | |

 يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم 

 گر که در خويش شکستيم صدايي نکنيم 

 خود بتازيم به هر درد که از دوست رسد 

 بهر بهبود ولي فکر دوايي نکنيم 

 جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم 

 شکوه از غير خطاست خطايي نکنيم 

 ياور خويش بدانيم خداياران را 

 جز به ياران خدا دوست وفايي نکنيم

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند 

 طلب عشق زهر بي سرو پايي نکنيم

 گر که دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم 

 تا بهاران نرسيده است هوايي نکنيم

 گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان 

 با غم خويش بسازيم و شفايي نکنيم 

 يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم 

 وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نکنيم

 پر پروانه شکستن هنر انسان نيست 

 گر شکستيم زغفلت من و مايي نکنيم 

 و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق 

 جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 مهرباني صفت بازار عشاق خداست 

 يادمان باشد از اين کار ابايي نکنيم

 

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط | |


Design By : Night Skin